کاخ کسرا
وقتی
کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که
برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته
اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد،
اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه
حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی
شود . چه باید کرد؟
انوشیروان
گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح
جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید " .
کسانی
که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده اند حتما
دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی
کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است . این نقطه از دیوار همان جاییست
که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه
اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند . از
آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانهء روح
جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشد
دیوار کج کاخ کسرا
بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و
نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد
پنج آدمخوار
پنج آدمخوار در یك شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ماهستید. شما اینجا
حقوق خوبی میگیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که
دوست داشتید بخورید. بنابراین فكرکارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که باکارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار
میکنید. من از همه شماراضی هستم. امّا یكی از نظافتچیهای ما ناپدید شده است. کسی
از شمامیداند که چه اتفاقی برای اوافتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند..
بعد از اینكه رئیس شرکت رفت، رهبرآدمخوارها از بقیه پرسید:
" کدوم یك از شما نادونا اوننظافت چی رو خورده ؟ "
یكی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق ! طی این چهار هفته مامدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها
را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!از این
به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"
بعد از تسخیر ایران ....
بعد از تسخیر ایران به دست مغولها،
روزی چنگیز مغول سر قبر کوروش کبیر می رود و به طعنه این شعر را می خواند
"برآور سر ایران و توران ببین.........به دست دلیران و شیران ببین"
بعد با تمسخر می گوید: خیلی دوست داشتم ببینم اگر کوروش زنده بود چه جوابی می داد
!
یک ایرانی که از آنجا می گذشت رو به چنگیز می کند و می گوید: من می دانم چه جوابی می داد، کوروش
کبیر می گفت:
"چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر............شغالان درآیند آنجا دلیر"
طنزی از ایتالو کالوینو
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
رازهای عشق
گفتار
های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمیرسد.
اما اگر هر یک
از آنها را برای چند بار در روز بخوانید اثر عمیقی در روح شما خواهد داشت.
هر گفتار برای
یک روز است .یکی از روزهای زندگی شما که با تکرار این جملات و ورود مفهموم
شان به ضمیر ناخود آگاه شما خیلی زیبا تر خواهد شد .
در هر حالی که
هستید به خصوص پیش از خواب یکی از گفتار ها را تکرار کنید .ابتدا با صدای
بلند و کم کم به شکل زمزمه .
آری به همین
سادگی...
1.راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ
وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده
احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که
یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند
جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و
با طراوت نگه میدارد.
2.راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر
اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک
زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به
نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می
شود که او بتواند خودش باشد .
3. راز عشق در
این است که
به یکدیگر سخت
نگیرید .
عشقی که آزادانه
هدیه نشود اسارت است .
4. راز عشق در
این است که
هر روز کاری کنی
که شریک زندگی ات را
خوشحال کند ،
کاری مثل دادن
هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی
محبت .
نگذار که جویبار
محبت از کمی باران ، بخشکد.
5. راز عشق در
این است که
رابطه تان را
مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .
بذر علاقه ها
و عقیده های تازه را
بکار که زیبایی
بروید .
ضمنا فراموش نکن
که باغ را باید هرس کرد ، مبادا
غنچه های گل
پوشیده از علف های هرز عادت شود .
برای اینکه عشق
همواره با طراوت بماند فباید به آن
مثل هنر خلاقانه
نگاه کرد .
6. راز عشق در
خوش مشربی است .
شوخی با دیگران
را فراموش نکن ، در ضمن
مراقب شوخی هایت
هم باش .
شوخی نا پسند
نکن . شوخی باید از روی حسن
نیت باشد ،نه
نیشدار .
7. راز عشق در
این است که
حقیقت اصلی عشق
، یعنی تفکر را از یاد نبری .
آیا یک رابطه
دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
کوچک و زود گذر
نیست ؟
8.راز عشق در این است که
مانع بروز
هیجانات منفی در وجودت شوی ،
و صبر کنی تا
خون سردی را دوباره به دست آوری .
با این که احساس
جلوه الهام است ، اما شخص
عصبانی نمی
تواند چیز ها را با وضوح درک کند .
قلبت را آرام کن
.
تنها به این
وسیله است که می توانی چیز ها
را آنگونه که
هستند ، در یابی .
9. راز عشق در
این است که
طرف مقابلت را
تحسین کنی .
هر گز با فرض
این که خودش این چیز ها را
می داند ،از
تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش
نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت
بگویی : دوستت
دارم .
گر چه احساسات
بشری به قدمت نسل بشر
است ، اما کلمات
همواره تازه و جوان خواهند ماند .
10. راز عشق در
این است که
در سکوت دست
یکدیگر را بگیرید .
کم کم یاد می
گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .
11. راز عشق در
توجه کردن به لحن صدا است
برای تقویت
گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،
سپس رهایش کنید
تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود
تار های صوتی را
آرام و رها نگه دار .
اگر احساسات
قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ،آن
صدا باعث ایجاد
شادی در دیگری خواهد شد .
12. راز عشق در
این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،
زیرا چشم ها
پنجره های روح هستند .
اگر هنگام صحبت
کردن از نگاه استفاده کنی ،
مثل آن است که
پنجره ها را با
پرده های زیبایی بیارایی
و به خانه گرما
و جذابیت ببخشی.
13. راز عشق
دراین است که
از یکدیگر
انتظارات بیجا نداشته باشید ،
زیرانقص همواره
جزء لا ینفک انسان است
ذهنت را بر
ارزشهایی متمرکز کن
که شما را به
یکدیگر نزدیک تر میکند
نه بر مسائلی که
بین شما فاصله می اندازد .
14. راز عشق در
این است که
حس تملک را از
خود دور کنی .
در حقیقت هیچ کس
نمی تواند مال کسی شود .
شریک زندگی ات
را با طناب نیاز مبند .
گیاه هنگامی رشد
میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب
استفاده کند.
بلیط، لطفا!
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با
همدیگر برای شرکت در یک
کنفرانس می رفتند.
در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام
یک بلیط خریدند، اما در کمال
تعجب دیدند که ایرانی ها سه
نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از
آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه
نفری با یک بلیط مسافرت
می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر
کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی
صندلی های تعیین شده
نشستند، اما ایرانی ها سه نفری
رفتند توی یک توالت و در را روی
خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل
قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.
بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط،
لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای
در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن
بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه
داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به
این نتیجه رسیدند که چقدر
ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم
گرفتند در بازگشت همان کار
ایرانی ها را انجام دهند تا
از این طریق مقداری پول هم برای خودشان
پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه
رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط
خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن
سه ایرانی هیچ بلیطی
نخریدند.
یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می
خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت:
صبر کن تا نشانت بدهم
یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی
توالت بغلی آمریکایی ها و قطار
حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت
بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم!
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم! به زمین
و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی
و........ خلاصه فریاد میزدم.
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون
قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال
عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
برو پی کارت! من گـــل نمیخـــرم! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت! رنگش پریده
بود! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که
برداشتم،
اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل
نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما
ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه
عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره.......
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این
فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر
پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن
کوچول! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو، بی
ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی
قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه
خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
به این میگن واکنش ...
گابریل گارسیا مارکز بعد از مطلع شدن از سرطانش
اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمیراندنم، اما یقینا هرچه را میگفتم فکر میکردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم. راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم. به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند. به بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیزها که از شماها [خوانندگانم] یاد نگرفتهام…
یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش
کردهاند مهم صعود از کوه است. یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت
میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند. یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق
دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند.
چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام… احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را
اجرا. اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت
تا حافظ روح تو گردم. اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو
میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا
زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه
کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت
این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از
تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد
اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به
دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی
فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.آرزو میکنم و امید دارم
از این نامهی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آنها علاقهمندید
بفرستید.
همراه با عشق
»گابریل گارسیا مارکز«
فکر کنم اینجا هند باشه!

صورتحساب
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به
مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش
را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،
چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را
نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد
کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به
پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال
کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی
هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی
دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود
خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
Farsi یا Persian ؟
ظرف چند سال اخیر کاربرد
صفت Farsi به
جای Persian در
زبان انگلیسی (در صورت اشاره به "زبان فارسی") متداول شده است. این
کاربرد از روی حسن نیت و ظاهرا از میان ایرانیان مقیم ایالات متحده آغاز شده است.
اما خاستگاه آن و نیت اولیه ای که در پس آن بوده است فاقد اهمیت است. مهم آن است
که خیری از این بابت عاید ما فارسی زبانان
نشده است. برعکس، اوضاعی پدید آمده است که برای اعتبار زبان و فرهنگ ایران و سایر
ملل فارسی زبان زیانبخش است.
ما
فارسی زبانان گاه ترکیبات غریبی از این گونه به زبان انگلیسی در پیش می گذاریم:
BBC
Persian Section broadcast this item of news in its Farsi transmission
یا:
Farsi
speakers form the majority of students taking the GCSE Persian examination
هر
انگیسی زبانی که چندان مطلع نباشد با خواندن این گونه جملات تصور خواهد کرد که سخن
از دو زبان مختلف در میان است.
در
زبان انگلیسی واژه Persian دارای
مفاهیم عمیق فرهنگی و تاریخی است. از جمله می توان به ترکیباتی مانند Persian
Empire و Classical
Persian Literature اشاره کرد. این مهم نیست که آیا
امپراطوری پارس خوب بود یا بد بود؛ مراد صرفا اشاره به وزن و اهمیت تاریخی است.
بعلاوه در ترجمه های انگلیسی تورات (عهد عتیق) هم به اسم "پرشیا" و هم
به صفت "پرشن"
بر می خوریم. سازمانهای معتبری مانند بی بی سی، صدای آمریکا، و دانشگاههای
کیمبریج، لندن، آکسفورد و غیره با اشاره به زبان فارسی واژه "پرشن" را
به کار می برند. در ذهن یک شخص عادی انگلیسی زبان، واژه "فارسی" ممکن
است نام زبان فلان کشور ناشناخته یا نوپا را تداعی کند. این که زبانی در زبانهای
دیگر به نامهای دیگرگونه ای خوانده شود به هیچ وجه غریب نیست. آنچه در نزد آلمانی زبانان Deutsch است
در نزد انگلیسی زبانان German است
و در نزد فرانسوی زبانان .allemand
یک
نکته دیگر در خور توجه آن است که ما تأکید می کنیم که خلیج فارس خلیج فارس است و
نه خلیج عربی. اما
اکنون که کشور ایران در خارج به همان نام ایران معروف است، چنانچه زبانش هم در
خارج به جای Persian (یا
معادلهای آن) به "فارسی" معروف باشد، با اتکاء به چه چیزی می توان، مثلا
در زبان انگلیسی، آن خلیج را Gulf Persian خواند؟
در زبان فرانسه دلیل دیگری هم برای اجتناب از کلمه "فارسی" موجود است:
همان کلمه با املاء دیگری (farci) معنای
"دلمه" را می رساند.
دکتر حسابی
یکی از دانشجویان دکتر
حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی
خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.
فرق احمق و دیوانه
اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک آن بپردازد.
هنگامی
که آن مرد سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهرههای چرخ که در کنار
ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهرهها را برد. مرد حیران
مانده بود که چکار کند. او تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید
مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانهها که از پشت نردههای حیاط تیمارستان،
نظارهگر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ
دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و برو تا به
تعمیرگاه برسی!
آن مرد
اول توجهی به این حرف نکرد، ولی بعد که با خودش فکر کرد، دید راست می گوید و بهتر
است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی
که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: "خیلی فکر جالب و هوشمندانهای
داشتی، پس چرا تو را توی تیمارستان انداختنت؟"
دیوانه
لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانهام، ولی احمق که نیستم!
هرگز در کار خانوم ها دخالت نکن !
یک مادر با پسر 10 ساله اش در یک روز بارانی در
تاکسی نشسته بودند و به سمت خانه می رفتند، پسر بچه از شیشه ماشین بیرون را تماشا
می کرد.
تعدادی زن فاحشه در کنار خیابان بیکار ایستاده
بودند، پسر بچه که آنها را دید و از شکل و تیپشان تعجب کرده بود از مادرش پرسید
اینها کی هستن و چرا اینجا وایستادن؟
مادر جواب داد : اینها زنان کارمندی هستند
که کارشون تمام شده و منتظرن شوهرهایشان آنها را به خانه ببرن.
راننده تاکسی ناگهان گفت: خانم چرا به بچه راستش
را نمی گین؟ ببین بچه جون اینها زنان خوبی نیستن اینجا وایستادن که در ازای گرفتن پول با
مردها رابطه برقرار کنند.
بچه که چشمانش از حدقه بیرون زده بود از مادرش
پرسید: این آقا راست میگه؟
مادر با چشم غره ای به راننده ، حرف راننده را
تایید کرد.
پسر بچه پرسید: پس چی به سر بچه های اونا میاد؟؟؟
مادر گفت: اکثر بچه هاشون راننده تاکسی میشن !!!
تبلیغات 
